۱۳۹۲-۰۵-۰۵

اصل فناناپذیری وبلاگ ها

من برگشتم...
همه چی عوض شده... تقریبا یک سال ونیم - دوسال بود که سری به این وبلاگ نزده بودم...
حس مادری رو داشتم که بچه هاش رو رها کرده... میشه گفت حس عذاب وجدان. حتی مطمئن نبودم که پسورد وبلاگ رو یادم باشه...
ولی برگشتم... اینکه بتونم مدام بنویسم یا نه رو نمیدونم...
حالا من ازدواج کردم...
چیزهایی رو فراموش کردم...و خیلی چیزها رو مدفون کردم...
من و همسر قراره مهر ماه بریم سر خونه و زندگی مون.
واااای چقدر سخته...!
دو سال سکوت وبلاگی...و کلی ...کلی...کلی حرف....!
چقدر اتفاق افتاد از آذر 90 تا الان... والان من اینجام...
با زندگی جدید...
اگه بخوام بنویسم، باید ساعت ها بنویسم!!! با این همه حرف نگفته چی کار کنم؟؟؟

۱۳۹۰-۰۸-۱۷

اندر مضرات نـــنوشتن...

چند وقتیه که دوباره کابوس می بینم... از اون کابوس هایی که هیچ دلیل مشخصی نداره.... بی هیچ دلیلی تو کابوس هام با همه - بالاخص خانواده ام- دعوا میکنم... دعوا... داد... فریاد... هرچی دم دستم باشه میشکنم... گریه میکنم و صدام در نمیاد و حس خفگی بیچاره ام میکنه... مثه یه گربه وحشی میشم... گاهی خواب می بینم دوباره تصمیم گرفتم خودمو بکشم... مامان رو می بینم که غمزده است... و من پر از خشــــم...
آره...خشمگــــینم.... خیلی زیاد.... بی دلیل روشن و واضح... و البته خیلی روشن و واضحه
پریروزا نادیا رو دیدم...میگفت خوب نیست که این کابوسا دوباره اومدن به سراغت.....میگفت باید از شرشون خلاص بشی....
می گفت مشکل داری....غم داری...ولی به کسی نمیگی.... نزدیک بود باز دوز قرص هام رو ببره بالا... ممانعت کردم....
البته اون مثه همیشه راست می گفت...
گفت هنوز می نویسی....؟ - از اون دست نوشته های شبانگاهی- گفتم نه....
گفت د همین د.... باید یه جوری خودتو خالی کنی...گفت دلمشغولی هات رو به کسی میگی....سکوت کردم...
سکوت من، دقیقا پر از جای خالی هم صحبت بود...
مساله اینه که غم و اندوه من....خشــــم ریشه دار من تمومی نداره...هرچی هم لاپوشونی کنم باز از یه جا میزنه بیرون.... راحت ترین جا همون خوابه.... کابوس هایی شبانه.
این اندوه لعنتی مثه یه کورک چرکیه... که انگار هیچ وقت نمیخواد خوب بشه. مثه یه زخم قدیمی....
نادیا راست میگه...اگه بنویسم خیلی خوبه.... لااقل اینجوری کاغذ و قلم - واقعی یا مجازی- دردهای منو می شنون....
ولی آخه از چی بنویسم.... از کدوم درد بنویسم....از کدوم دل مشغولی.... از کدوم نگرانی.... ؟ از کجا شروع کنم؟
این روزا زیاد درد دیدم....نه درد خودم.... درد مردمو.... همه ادمای شاد...منظم و مرتب، وقتی کنارت می شینن ، تو مترو...اتوبوس... یا حالا هرجای دیگه، می بینی درد دارن... دردای عمیق... شاید گاهی از مال تو هم عمیق تر.می فهمی عمق فاجعه چقدره... انگار هیشکی واقعا شاد نیست...که خب نیس...
........................................................................
از ماجرای دختر جوون همسایه... تا عشق بیکران مادرانه خواهرم به بچه اش... و مکالمه های تلفنی تو مترو... دفعه بعد می نویسم... 
میخوام بیشتر بیام و بنویسم...مهم نیس کسی میخونه یا نه....
من می نویسم....


شب سردیه...یه شب سرد پاییزی با تمام خصوصیات و لازمه هاش....باد و سوز وقطره های سرگردون بارون و گاهی هم برف...
آسمان گرفته...سقف آسمان کوتاه...
 بامداد 17 آبان 90

۱۳۹۰-۰۷-۲۱

خستگی ِ بازی در یک نقش ...

خسته ام....خیلی زیاد...
تنهایم ...خیلی زیاد....بیشتر از روزهای قبل....بیشتر از سالیان پیش....بیشتر از همیشه تا کنون...
دیگر نه کلاغ ها...نه گنجشک ها... نه جیرجیرک ها حرفی از سرشاخه های درختان نمی زنند...
فرسوده شده ام... در میان ِ این چرخ دنده های هـــرز ... در میان واژه های بی مخاطب...
کسی نیست... هیچ کس...
و من در سرمای مرموز شبانگاه مهرماه، روزهایم را خط می زنم... سیاه می کنم... زندگی را مرده می کنم...مردگی را زندگی...
دلتنگ بارانم... کاش باران می شدم.... کاش این سفر به پایان می رسید زودتر... خسته ام از این همه سفر... از این همه جاده و راه... از این همه تکرار ِ تصویر در افق دور نا امیدم...


حرف های قشنگ نزن... بلدم... شعار ها را تماما از برم... بگذار دلتنگی هایم را جایی نشخوار کنم... خسته ام از این نقش ِ تکراری ِ منفی ، سرشار از روزمرگی های خاکستری...


www.photo.net

۱۳۹۰-۰۴-۱۶

شمارش مجموعه اعداد طبیعی از قرار یک...دو...سه و منطقاً... چهار

باز دارم بنان گوش میدم...
صدای غریبی داره....جنس صداشو میگم... وقتی گوش میدم،  حالم رو - که همیشه بده -یا بهتر میکنه، یا به طور کلی شکر مال می کنه میره پی کارش... عجیبه که امشب و الان هیچ کدوم از اون دو حالت اتفاق نیافته و من همچنان در همون فاز مزخرف بد حالی موندگار شدم... ادامه میدم گوش دادن و نوشتن رو ببینم چه اتفاقی رخ میده
دیروز داشتم تو اون یکی وبلاگم چرند پرند مینوشتم... همین طور فی البداهه، که یهو برق رفت و همه چی گوزمال شد... حدود 10-12 خط تایپ زبون بسته فرت شد و تموم. اینو گفتم که گفته باشم دلم برای نوشتن تنگ شده ...دلم واسه کل کل کردن تنگ شده... دلم واسه وبلاگ خارخارک هفت دنده و خدشیفته و آرش وروجک و کمثلهم  تنگ شده...
حالا امروز- امشب در واقع - اومدم سراغ این یکی.
چی میخوام بنویسم و چرا اومدم هنوز واسه خودم دقیقا روشن نیس... شاید باز دوباره انتهای این پست برسه به اعترافاتی مبنی بر حماقت یا چیزهایی از این دست...
آره ...حرف همیشه من حرف حماقت هامه... آدم خنگی نیستم... اتفاقا برعکس ، بهره هوشی بالایی دارم...ولی انگار این رقم حماقت هایی که من درگیرشم مطلقا ربطی به بهره هوشی نداره... تست های استاندارد و معتبر اعلام داشته اند مه بهره هوشی اینجانب چیزی ما بین 119- 123 می باشد...
و اما حماقت های من...مثه هر دختر دیگه ای، میشه راحت حدس زد که حماقت هام ربط مستقیم با احساسات و دلبستگی  و این -شاید- خزعبلات داشته
حماقت هایی تو مایه های چشم انتظار موندن و خوش بین بودن زیادی ... سن و سالم جوری نیس که بگم حق حماقت نداشتم... حالا تو بگو تجربه یا هر کوفت دیگه ای...
واسه من هزینه های گزافی داشته که به نظر خودم فقط میشه بشون گفت حماقت
بگذریم... نه... نگـــذریم... تازه شروع کردم...کجا بگذریم؟ بگذریم که چی بگم؟
ولی از طرفی تو این وبلاگ نمیشه چیزایی رو نوشت...هویت ام لو رفته و نمی تونم با خیال راحت بنویسم و اعتراف کنم....مجبورم اعترافتم همین جوری سربسته اعلام کنم...
نه...نـــــــــه... حماقت اونجوری که نه... حماقت هام مربوط میشه به ایده آل نگر بودن... حساس بودن...چیزایی تو این مایه ها... اینا رو من نمیگم...نادیا میگه... نادیا رو اگه نمی شناسی همین قدر بگم که مثه یه دوسته... مثه مادر دوم... و نه فقط یه پزشک معالج برای روح و روان زخم خورده من.
شاید نمی دونستی روح و روانم داغون بوده...شایدم می دونستی...اگه میدونستم دقیقا کی قراره اینو بخونه - هرجند که وبلاگ من از اون دسته وبلاگ هایی که پرنده و چرنده و مگسی  هم توش پر نمیزنه- راخت می تونستم بگم
حالا من فرض و بر این میذارم که نمیدونستی...
آره...بدون اگه نمی دونستی... دیگه باکی ندارم... گذشته ها گذشته...من 5 سال پیش تا مرز مرگ رفتم...
یه چیزایی هم از عالم برزخ دیدم و شنیدم ... دلت نخواسته باشه... فکر کنم بــــــرزخ به مراتب از دوزخ بدتر و نکبت تره...
هرچند دورخ رو تجربه نکردم! ولی لااقل تکلیف ات با خودت روشنه اونجوری
حالا گیر ندیم به این موضوع برزخ و دوزخ.
داستان تکراری رو دوست ندارم...دو کلوم میگم و خلاص
افـــــــــــــــــــــسردگی ماژور و کابـــــــــــــــــــوس. جزئیاتشو دوست ندارم بازگو کنم
بذار بشمارم... یکی... دوتا... سه تا...حالا هم درکش و قوس چهارمی
سر اولی بود که پدرم دراومد... خودشم میدونه...به این کشککی که اینجا میگم نبود... اوضاع خیلی خراب بود...خیلی زیــــــاد....شایدم طرفبیاد  یه روز و  بخونه این متننا رو...دومی  مثه هذیون بود...کابوس بود با اون ریخت خودش و باباش و مامانش خدایی بلایی بودند و جستیم...  سومی کوتاه مدت بود...2 ماه... ولی لامصب بد پیچوند و قلب منم چلوند...چشم انتظارم گذاشت... نامردی کرد به معنای واقعی کلمه
دروغ گویی اش آزارم داد...
و اما چهارمی...
فعلا نظری ندارم... الان هم دیگه حرفی ندارم... برای امشب بسه... 
چی میخوای بشنوی؟؟؟



پی نوشت یک  : بنان کار خودشو کرد...حال "بد" منو بدتر کرد...
پی نوشت دو: چند شبه که یه جیرجیرک اومده نزدیک خونه ما... شبا آی می خونه... آی می خونه... راستی نمیشه جیرجیرک ها رو اهلی کرد؟؟!؟


       ساعت 1:15 بامداد 16 تیرماه 1390



۱۳۹۰-۰۳-۲۱

هزار نامه

کم شده ای... تفریق شده ای... اگرخوش بین باشم و  مجذور نشده باشی....
در زیر تمام نارون ها، سپیدارها،  حتی کاج ها  یاد تو را جا گذاشتم، و حال هزار مرغ سر به هوا و عاشق، در دام یاد تو پرپر میزنند.
امروز ناودان ها هزار ترانه خواندند و به هزار زبان تو را صدا کردند.... دریغ که دور بودی و این همه نجوا و نغمه را نشنیدی...
امروز اقاقیا سرش را خم کرد...تا نزدیک ترین هوای پنجره اتاق... از پشت پرده سپید صدایم زد...نغمه ای خواند... ترانه ای ساز کرد  و مرا گفت "باران را ببین" ... "ترانه ام را بشنو".
من گفتم اینجا، در دل من، در گودی چشمان من هوا همیشه ابری است و ابرها بارانی اند...
ندیده ای که مرغی ، ترانه خوان گلوی پر بغض من نمی شود؟
ندیده ای هیچ تابشی از قلمرو نور و روشنا بر دقیقه هایم رنگی  از شعف نمی زنند؟
ندیده ای مرغکان دلم ، همیشه خاموش و پر بسته اند... لب به ترانه نمی گشایند؟
نپرسیده ای از خود  که "چـــــرا"؟

تو نمی فهمی... تو درد را نمی شناسی....خوب نمی شناسی  آنقدر که من با آن خو کرده ام... با آن زیسته ام... بارها مرده ام حتی...

تو نمی دانی درد مرا... تو پنداری مرا شناخته ای... اما از حوصله هزار معلم و هزار قبیله باد و برگ پاییز و فصل هم بیرون است شناختن این همه سختی من، با هزار درد و بغض خاموش...این همه درد به تصویر درآمده.... زجر مصور... این همه رد خون و زخم بر روح نازک احوال من... چینی بند خورده می دانی چیست؟
و باز بدان...:
ما مدام از دست میدهیم....همه زندگی مان را...کودکی مان را اول از همه...
خاطرات مان را...عشق هایمان را....دوستی هایمان را...و به جای تمام آنها حسرت بر ما فرو می بارد

امروز گنجشکان عصر خرداد را پر از رنگ پرهاشان می کنند....خاکستری، قهوه ای...خاکی...
باران بارید، گل آلود شد... صدایشان در کدورت لحظه های آب و خاک از انعکاس شفاف هوا باز ایستادند...
چرا که دل آسمان بر من سوخت و گریست از درمان دردم ...که خود درد است...

نگو که هستی...من هستی و نیستی را نمی بینم...لمس نمی کنم.... می فهمم با هر نفسم.... با هر دقیقه از بودنم
من تمام ترس ها را نقاشی کرده ام....نه امروز و دیروز...در تمام عمرم...نقاش لحظه های تلخ بودم....ثانیه های پر از تباهی...تکرارهای  بی تقویم و بی تاریخ.... ترس هایی متعلق به همیشه
نه...نمی توانم که به خوشه های انگور و سرخی انار و بوی نارنج و هوای خاکستری پاییز دل خوش کنم...
سخت است... دیر است.... می میرم...و تو نمی فهمی که مرگ چرا اینقدر بی دلیل به سراغ من آمد...
مرگ مثل هوای خنک و خزنده غروب های پاییز... نمی فهمی و می بینی دیگر نیستم...
به خدا حوصله این همه ثانیه  و سنگینی بارشان را بر دوش ذهنم ندارم....
ببین چقدر چشم به راه امدن ماندم و هیچ کس نیامد....
حتی سنجاقکی که پیام آور بوی باران باشد....
حتی شپ پره ای که دلیل بودن شود....
حتی گنجشکی که بی صدا و بی وقت، در خلوت روزی داغ هیاهوی کودکانه در حوضی دور دست  را نقش ذهن ما کند....

کتاب هایم  را برایت جا میگذارم... شمعدان هایم را با تمام شمع هایش
باشد که روشنی بخش تاریکی هایت باشند...شاید گوشه ای از ذهن تاریک تو روشن گردید با همان شمع های نصفه ونیمه... تمام آنچه را که با آنها زیسته ام... با آنها خو کرده ام برایت به یادگار می گذرام.

برای من تکرار، شکفتن گل و غنچه و باران بهار نیست.... تکرار، مرگ مکرر من است در ذهن این همه خلایق بیرحم...
هر روز مرا می کشند ...مرا نابود ِ بودن می کنن.... هستی ام را نیست  میکنند.... این ها تکرار است.... و چقدر هم تلخ...
باید چند روزی گم شوم... جوری گم شوم که پیدا هم نشوم....

دوای درد من، خود درد است...
باید بروم از این دیار تا باورم کنن آنچه که تاریک می نمود، تن زخمی و داغ خورده شمع بوده... نه سایه و سیاهی در ذات.
کاش می دانستی تا ویرانی خاطره ها یک گام بیشتر فاصله نداری ... و با هــُرم سوزان بی تفاوتی یک پلک...

مـــی روم... شاید روزی، جایی بهم برسیم.